تبليغاتX
بزرگترین وبلاگ تفریحی
به وبلاگ تفریحی خوش امدید

تـوسـط:امید
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

اشعار طنز مربوط به مهمونی (رسم زمونه)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

« عجب رسمیه رسم زمونه »


خونه مون عیدا پر مهمونه


می رن مهمونا از اونا فقط


آشغالِ میوه به جا می مونه !


کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟


کجا رفت اون موز ؟! خدا می دونه  !

جعبه خالی ِ شیرینی هنوز


گوشه ی طاقچه پیش گلدونه


عطرش پیچیده تا آشپزخونه


شیرینیش کجاست ؟ خدا می دونه


می رن مهمونا از اونا فقط


جعبه ی خالی به جا می مونه !

از بس خونه رو به هم می ریزن


آدم مثل اسب(!) تو گِل می مونه


یکی نیست بگه خداوکیلی


جای پوست پسته توی قندونه ؟!

 

قند نصفه ی عموجون هنوز


خیس و لهیده ته فنجونه


,الا خداییش قندش مهم نیست


کنار اون قند نصف دندونه !


می رن مهمونا از اونا فقط


نصفه ی دندون به جا می مونه !!

 

پسته ی خندون ، بادوم شیرین


فندوق در باز ، مال مهمونه


« پرسید زیر لب یکی با حسرت » :


که از این آجیل، به غیر از تخمه،


واسه ما بعدها چی چی می مونه ؟!

 ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

مردها مثل چی هستند

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

مردها مثل «مخلوط كن» هستند:

در هر خانه یكی از آنها هست ولی نمیدانید به چه درد میخورد.

 

مردها مثل «آگهی بازرگانی» هستند:

حتی یك كلمه از چیزهائی را كه میگویند نمیتوان باور كرد.


مردها مثل «كامپیوتر» هستند:

كاربری‌شان سخت است و هرگز حافظه‌ای قوی ندارند.


مردها مثل «سیمان» هستند:

وقتی جائی پهنشان میكنی باید با كلنگ آنها را از جا بكنی.

 

مردها مثل «طالع بینی مجلات» هستند:

همیشه به شما میگویند كه چه بكنید و معمولاً اشتباه می‌گویند.

 

مردها مثل «پاپ كورن» (ذرت بو داده) هستند:

بامزه هستند ولی جای غذا را نمی‌گیرند.

 

مردها مثل «باران بهاری» هستند:

هیچوقت نمیدانید كی می‌آیند، چقدر ادامه دارد و كی قطع میشود.

 

مردها مثل «موز» هستند:

هرچه پیرتر میشوند وارفته‌تر میشوند.

 

مردها مثل «نوزاد» هستند:

در اولین نگاه شیرین و با مزه هستند اما خیلی زود از تمیز كردن و مراقبت از آنها خسته می‌شوید

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤


+ تاريخ 88/05/30 |ساعت15:4 |

........................................................................................................................


تـوسـط:
امید
داستانک اول داماد باحال

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

//////////////////////////////////////////////************////////////////////////////////////////////

داستانک دوم هم که شامل پنچ قانون طلایی میشه که مربوط به خانمها  هست


قانون طلایی اول:
باید زنی داشته باشید که در کارهای خانه کمک کند،خوب آشپزی کند، گردگیری کند...

قانون طلایی دوم:
باید زنی داشته باشید که سرگرمتان کند، شما رابخنداند، باعث فراموشی غصه شود...

قانون طلایی سوم:
باید زنی داشته باشید که بتوانید به او اطمینان کنید و مطمئن باشید هیچوقت به شمادروغ نمیگوید....

قانون طلایی چهارم:
باید زنی داشته باشید که در کنارش به آرامش برسید و از بودن با او لذت ببرید...

قانون طلایی پنجم:
خیلی خیلی مهم است که این چهار زن از وجود یکدیگر بیخبر باشند


+ تاريخ 88/05/29 |ساعت1:18 |

........................................................................................................................


تـوسـط:
امید
سلام به همه دوستان خوب و دوست داشتنی ببخشید این چند روز من نبودم ولی حالا دیگه در خدمتتون هستم***********می تونم یه خواهشی کنم اگه من فراموش کرده ام لینکتون کنم بهم خبر بدهید حتما این کار را می کنم ************

*********************************************************************

پند لقمان

روزی لقمان به پسرش گفت:

امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!
و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم
چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:
اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری
هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی
در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای گیری
آن گاه بهترین خانه های جهان مال توست


*********************************************************************
سرعت یعنی این!
سه تا پسر درباره پدرهایشان لاف می زدند:

اولی گفت: «پدر من سریعترین دونده است. اون می تونه یک تیر رو با تیرکمون پرتاب کنه و بعد از شروع به دویدن، از تیر جلو بزنه.»

دومی گفت: «تو به این میگی سرعت؟ پدر من شکارچیه. اون شلیک میکنه و زودتر از گلوله به شکار میرسه.»

سومی سرشو تکون داد و گفت: «شما دو تا هیچی راجع به سریع بودن نمی دونید. پدر من کارمند دولتی است. اون کارشو ساعت ۴:۳۰ تعطیل میکنه و ۳:۴۵ تو خونه است!»

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

همه چهار زن دارند!

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت.

زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با خریدن جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه خوشحال می‌کرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می‌داد.‌‌

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می‌کرد. اگرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او تنهایش بگذارد.


ادامه مطلب

+ تاريخ 88/05/24 |ساعت15:53 |

........................................................................................................................


تـوسـط:
امید
********************************************************************
بدو بیا که داستانک دوم حسنک هم رسید

دهقان فداکاردیگه پیر شده ،
چوپان دروغگو دیگه دروغ نمیگه،
شنگول و منگول خودشون گرگ شدن ،
کوکب خانم دیگه اصلا حوصله مهمونا رو نداره،
کبرا تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه شاید به عشقش پتروس برسه،
پتروس دیگه اومده بود شهر بچه شهری شده بود و حالا عشق کبری دیوونه اش کرده،
روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسه است،
حالا موشها همه کنکور قبول شدن دانشگاه موشها رو باز کردن،
حسنک گوسفنداشو رها کرده اومده شهر 24ساعته در مدرسه دخترو نه پرسه میزنه تا زیدش بیاد با هم برن پارک،
آرش کمانگیر بدجور معتاد شده،
شیرین بد جور خسرو و فرهاد رو پیچونده با دوست پسرش رفته اسکی،
رستم اسبشو فروخته یه موتور سیکلت هوندا گرفته تو خیابونا ویراژ میره....

*********************************************************************

بدو بیا که لینکت می کنم


تو را من لینک خواهم کرد

سحر گاهان که در خوابی

تو را من لینک خواهم کرد

به بقال محل هم لینک خواهم داد

سحر گاهان که در خوابید من هم خواب خواهم دید

مرا هک کن ، خیالی نیست

دوباره آی دی از نو

روز از نو

تمام شب به روزم من

و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد

و با فیلتر شکن یک روز

وبلاگ خدا را باز خواهم کرد

*********************************************************************
آتش بس


آتش بس!

تحمل کن اگه حتی تحمل کردنش سخته


آدم وقتی که مهمونی داره بدبختِ بدبخته




تصور کن جهانی رو که توش مهمونی افسانهَ‌س


تموم جشنای دنیا شدن مشغول آتش بس!




نه موز خوشه‌ای داره نه شیرینی نه هندونه


دیگه هیچ آدمی گازش روی سیب جانمی‌مونه




تمام ماهیا شادن همه بی دردِ بی دردَن


تو روزنامه نمی‌خونی نهنگا پُرخوری کردن




تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه


که برپا شه یه مهمونی فقط با سبزیِ قرمه!




تصور کن تو مهمونی کباب بره ارزش نیست


هجوم خوردن جوجه شبیه زنگ ورزش نیست




می‌شه با سفره‌ای ساده یه مهمونی بشه برپا


«تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا»!

*******************************************************************


+ تاريخ 88/05/20 |ساعت19:1 |

........................................................................................................................


تـوسـط:
امید
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

سلام به همه دوستان خوب و نازنین که منت بر من می گذارند و به وب خودشون می ایند دستتون درد نکنه

از اینکه جواب سوال در پست قبل را دادید متشکرم که برنده خوش شانس به قید قرعه برنده یک خودروی ۲۰۶ شده کی می تواند در نزدیکترین نمایندگی ایران خودرو آن را خریداری کند که به همین زودی اسم این برنده خوش شانش را اعلام می کنم ......................شما هم می توانید برنده این مرحله شوید

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

می گویند زن، چراغ خانه است. لابد شنیده اید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار”چهلچراغ” شده اند

و بعضی ها طرفدار”صرفه جویی در مصرف برق“!

با این حساب می شود این تعاریف را نیز ارائه داد:

* دوست دختر:
چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF می گویند.)

تحقیقات نشان داده این لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتیله گردسوز) می باشد.

که در شرایط اضطراری، روشنایی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و یک فوته!)

* معشوق:
لامپ مهتابی! (در راستای رمانتیک بودن قضیه!)

* همسر موقت:
لامپ کم مصرف!

* همسر دائم:
همان چراغ خانه.

* همسر مطلقه:
لامپ سوخته!

* همسر ایده آل:
چراغ جادو!( هردو افسانه اند!)

شعر مرتبط:
با غول چراغ ، آرزویی بکنید
از او طلب فرشته خویی بکنید
یک دانه بس است زن، مگر نشنیدید
“در مصرف برق صرفه جویی بکنید”؟!

* سوال کنکور ۸۸:
هدف وزارت نیرو از ایجاد خاموشی های اخیر چیست؟
۱. یادآوری ارزش های فراموش شده به مردان هوسباز!
۲. دریافت مالیات بر همسر!
۳. چند دقیقه سکوت نوری(!) به احترام بنیاد ارزشمند خانواده!
۴. آیا شما هم شنیده اید که لذت خانواده داشتن(!) در تاریکی چند برابر می شود؟!


٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

تقدیم به تمام داماد های گل ( ناراحت نشین )

1- داماد خَچَل : سن بین 15 تا 19 سال ،خام و نپخته ، سرد وگرم نچشیده، جسارت بسیار ، حماقت فراوان ، زود پشیمون ،زود رنج ، قربانی عواطف زودگذر یا مبادلات خانوادگی ، بچه اش از خودش بزرگتر !

2- داماد مَچَل : سن بین 19تا25سال ، ژیگولی ، دانشجو ، سرباز ، رفیق باز، وابسته به پول بابائی ، بیکار ، آینده دار، توی هر دامی که براش پهن کنن تلپی میفته ، کیس مناسبی برای تور شدن ،کم ظرفیت ، یکی میزنه یکی میخوره !

3- . داماد هَچَل : سن بین 25 تا 29سال ، رسیده ، حاضر آماده ، دارای کار و بار، فارغ التحصیل ،با کارت پایان خدمت ، دارای شکستهای عشقی فراوان، بسیار با تجربه ، دم به هرتله ای نمیده ، عصا قورت داده ، کمی کج و معوج، پراز قرشمه ، به کمتر از زتا جونز و جولی رضایت نمیده !

4- داماد کَچَل: سن بین 30 تا 37 سال ، گرفتار ، ، درگیر، پرکار ،پرخور، همچنان پرشور، نقل ونبات ، گوله نمک ،فوران احساسات ، راضی به رضای خدا، دنبال زنان بیوه کم سن وسال ، مسئولیت پذیر ، درپی رفاه خانواده ، دارای کار وبار و خانه، قسمت هرکی بشه مبارکه

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬


+ تاريخ 88/05/17 |ساعت23:25 |

........................................................................................................................


تـوسـط:
امید

*********************************************************************

شما میتوانید با پاسخ دادن به سوالات زیر برنده خوش شانس ما باشید

  • کدام دانش آموز خسته و خواب آلود به نظر میرسد؟
  • کدامشان دوقلو می باشند؟
  • چند تا زن در عکس دیده میشود ؟
  • چند نفرشان خوشحال هستند؟
  • چند نفرشان ناراحت می باشند؟ 

WwW.Bia2BND.Com | بیا تو بندر

******************************************

امتحان دامادها

داستانک باحال بیا زود بخوان تا از دستت نرفته ب

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

*********************************************************************


+ تاريخ 88/05/14 |ساعت21:52 |

........................................................................................................................


تـوسـط:
امید
*********************************************************************

داستانک اول

خدا هست

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.
" استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟)
کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسید:(آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟)
دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید:( آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟)
برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد.
استاد با قاطعیت گفت:(با این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند.
استاد پذیرفت.
دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟)
همه سکوت کردند.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟)
همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد،
دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد

*********************************************************************

داستانک دوم

درس عبرت

روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت كه چشمش به یك چراغ قدیمی افتاد.
آن را برداشت و رویش دست كشید.
می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.
در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد. پیرزن چراغ را پرت كرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و دید كه چند قدم آن طرف‌تر، یك غول بزرگ ظاهر شد.
غول فوری تعظیم كرد و گفت: نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌های جورواجوری را كه برایم ساخته‌اند،‌ نشنیده‌ای؟
حالا یك آرزو كن تا آن را در یك چشم به هم زدن برایت برآورده كنم. امّا یادت باشد كه فقط یك آرزو!
پیرزن كه به خاطر این خوش‌اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید،‌ از جا پرید و با خوش‌حالی گفت‌: الهی فدات بشم مادر! امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود كه فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد. ...
و مرگ او درس عبرتی شد برای آن‌ها كه زیادی تعارف می‌كنند

*********************************************************************

داستانک سوم

طنز خیلی باحال داستانک های مدرسه

گاو ماما میکرد،گوسفند بع بع میکرد،سگ واق واق میکرد و همه با هم فریاد میزدند حسنک کجایی؟شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود حسنک مدتهای زیادیست که به خانه نمیاید او به شهر رفته و در انجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند . او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آیینه به موهای خود ژل می زند ،موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیستچون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است .
او تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پترس چت میکرد. پتروس همیشه پای کامپیوتر نشسته بود و چت میکرد / او دید که سد سوراخ شده اما انگشت او در د میکرد چون زیاد چت کردده بود .او نمیدانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکندپتروس در حال چت کردن غرق شد برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریز علی دیدکه کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را دراورد ریز علی چراغ قوهای داشت اما حوصله ی دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند.. اما ریز علی بی توجه به خانه رفت اما خانه مثل همیشه سوت و کور بود الان چند سالیست که کوکب خانم همسر ریز علی مهمان ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارداو پول ندارد شکم مهمان ها را سیر کند او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد . او کلاس بالایی دارد او فامیل های پول دلری دارد . او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت اما او از چوپان دروغکو گله ای ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد.به همین دلیل است که دیگردر کتاب های دبستان آن داستانهای شیرین و قشنگ وجود ندارد.

*********************************************************************


+ تاريخ 88/05/12 |ساعت23:25 |

........................................................................................................................


تـوسـط:
امید
داشتم با ماشینم می رفتم سر كار كه موبایلم زنگ خورد گفتم بفرمایید
الووو.. ، فقط فوت كرد !
گفتم اگه مزاحمی یه فوت كن اگه میخوای با من دوست بشی دوتا فوت كن . دوتا فوت كرد .
گفتم اگه زشتی یه فوت كن اگه خوشگلی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد .
گفتم اگه اهل قرار نیستی یه فوت كن اگه هستی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد .
گفتم من فردا میخوام برم رستوران شاندیز اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای یه فوت كن اگه میتونی بیای دوتا فوت كن دوباره دوتا فوت كرد .
با خوشحالی گوشی رو قطع كردم فردا صبح حسابی بخودم رسیدم بهترین لباسمو پوشیدم و با ادكلن دوش گرفتم تو پوست خودم نمی گنجیدم فكرم همش به قرار امروز بود داشتم از خونه در میومدم كه زنم صدام كرد و گفت ظهر ناهار میای خونه؟
اگه نمیای یه فوت كن اگه میای دوتا فوت كن


دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.
همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،
مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود..
همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."













+ تاريخ 88/05/11 |ساعت17:23 |

........................................................................................................................


تـوسـط:
امید

ابوسعید ابوالخیر با جمعى از اصحاب از كنار روستایی از مناطق اطراف نیشابور به طرف مقصدى مى‌گذشتند.

مردى مُقنی مشغول خالى كردن چاه مستراح بود، اصحاب از بوى تعفن كثافات، دماغ خود را گرفتند و به سرعت از آن محل گذشتند، ولى مشاهده كردند شیخ نیامد.

چون نظر كردند دیدند شیخ با حالت تفكر كنار كثافات ایستاده فریاد زدند استاد بیا. فرمود مى‌آیم، پس از مدتى تأمل در كنار كثافات به سوى اصحاب روان شد، چون به آنان رسید عرضه داشتند: اى راهنما براى چه كنار كثافات ایستادى؟

فرمود: چون شما دماغ خود گرفتید و به سرعتِ حركت خود افزودید، صدایی از كثافات و فضولات برخاست كه هان اى روندگان! دیروز گذشته، ما با حالتى طیب و طاهر و پاكیزه و رنگ و بوئى بسیار عالی بر سر بازار به صورت سبزیجات و میوه‌جات و حبوبات قرار داشتیم و شما بنى‌آدم به خاطر به دست آوردن ما بر سر و بار یكدیگر مى‌زدید و به انواع حیله‌ها و خدعه‌ها متوسل مى‌گشتید، و از هیچگونه تقلبی خوددارى نمى‌كردید، چون ما را به دست آوردید خوردید، ما بر اثر چند ساعت همنشینى با شما تبدیل به این حال گشته و به این سیه روزى افتادیم، به جاى این كه ما از شما فرار كنیم، شمایى كه باعث این تیره‌بختى براى ما شدید؛ از ما فرار مى‌كنید اى اف بر شما !!!

من كنار كثافات ایستاده و به پند و نصیحت آنان گوش فرا داده تا شاید عبرتى از آنان بگیرم!

منبع:

+ تاريخ 88/05/08 |ساعت14:13 |

........................................................................................................................


تـوسـط:
امید
داستانک اول

روزی یک مرد ثروتمند پسرك خود را به روستایی برد تا به او نشان دهد چقدر مردمی که در آنجا زندگی می کنند فقیر هستند...،
آنها یک شبانه روز در خانه محقر یک روستائی به سربردند........

در راه بازگشت مرد از پسرش پرسید:

این سفر را چگونه دیدی؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: در مورد آن بسیار فكر كردم.

و پدر پرسید: پسرم، از این سفر چه آموختی؟

پسر کمی تامل كرد و با آرامی گفت:
«دریافتم، اگر در حیاط ما یک جوی است، آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد، اگر ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم، آنها ستارگان درخشان را دارند، اگرحیاط ما به دیوار محدود است، باغ آنها بی انتهاست

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

زبان پدر بند آمده بود...

در پایان پسر گفت:
پدر متشكرم، شما به من نشان دادی كه ما حقیقتاً فقیر و ناتوان هستیم، خصوصاً به این خاطر كه ما با چنین افراد ثروتمندی دوستی و معاشرت نداریم...

*********************************************************************
- چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند...
1-سنگ ... پس از رها کردن!
2-حرف ... پس از گفتن!
3-موقعيت... پس از پايان يافتن!
4-و زمان ... پس از گذشتن!

********************************************************************
داستانک دوم

معلم يک کودکستان به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهايی که از آنها بدشان می آيد ، از هر میوه ای که دوست دارند بريزند و با خود به کودکستان بياورند.

فردا بچه ها با کيسه های پلاستيکی به کودکستان آمدند . در کيسه بعضی ها دو٬ بعضی ها سه، و بعضی ها پنج٬ میوه بود.

معلم به بچه ها گفت :

تا دو هفته هر کجا که می روند کيسه پلاستيکی را با خود ببرند . روزها به همين ترتيب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکايت از بوی میوه های گنديده . به علاوه ، آن هايی که میوه های بيشتری داشتند از حمل آن بار سنگين خسته شده بودند . پس از گذشت دو هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.

معلم از بچه ها پرسيد : از اينکه دو هفته میوه ها را با خود حمل می کرديد چه احساسی داشتيد ؟
بچه ها از اينکه مجبور بودند ، میوه های بد بو و سنگين را همه جا با خود حمل کنند شکايت داشتند.


آنگاه معلم منظور اصلی خود را از اين بازی ، اين چنين توضيح داد:


اين درست شبيه وضعيتي است که شما کينه آدم هايی که دوستشان نداريد را در دل خود نگه می داريد و همه جا با خود مي بريد . بوی بد کينه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنيد . حالا که شما بوی بد میوه ها ها را فقط برای دو هفته نتوانستيد تحمل کنيد٬
پس چطور می خواهيد بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنيد ؟

*********************************************************************

داستانک سوم را هم از طرف سمیرا خانم فرستاده شده این هم ادرس وبش بهش سر بزنید وب باحالی

داره                                        http://nimasamira.blogfa.com/

**********************************************************************
داستانک سوم

يک روز گرم شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند. به دنبال ان برگهاي ضعيف جدا شدند و آرام بر روي زمين افتادند. شاخه چندين بار اين کار را با غرور خاصي تکرار کرد، تا اين که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسيار لذت مي برد. برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکم چسبيد ه بود و همچنان از افتادن مقاومت مي کرد.
در اين حين باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد آن را از بيخ جدا مي کرد و با خود مي برد. وقتي باغبان چشمش به آن شاخه افتاد، با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد. بعد از رفتن باغبان، مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين بار خودش را تکاند، تا اين که به ناچاربرگ با تمام مقاومتي که از خود نشان مي داد، از شاخه جدا شد و بر روي زمين قرار گرفت.
باغبان در راه برگشت وقتي چشمش به آن شاخه افتاد، بي درنگ با يک ضربه آن را از بيخ کند. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد، بر روي زمين افتاد.
ناگهان صداي برگ جوان را شنيد که مي گفت: "اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود، ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت، که فراموش کني نشانه حياتت من بودم!!!"


*******************************************************************


+ تاريخ 88/05/07 |ساعت16:29 |

........................................................................................................................


تـوسـط:
امید
**************************************************************************
از خودمان شروع کنیم

مطلب زیر روی سنگ قبر یک متوفی در یکی از گورستان های انگلستان حک شده است:

زمانی که جوان و فارغ البال بودم و تخیلاتم حد و حصری نداشت٬ رویای دگرگون کردن گیتی را در سر می پروراندم.

بزرگتر و عاقلتر که شدم٬ کاشف بعمل آوردم که گیتی دگرگون نخواهد شد و به همین خاطر تا حدی کوتاه آمدم و تصمیم گرفتم که فقط کشورم را دگرگون کنم.

اما آن هم استوار و تغییر ناپذیر می نمود.

به سن میانسالی که رسیدم٬ پس از پشت سر گذاشتن آخرین تلاش نافرجامم٬ راضی به دگرگونی و ایجاد تحول در نزدیکترین افراد به خود٬ یعنی خانواده ام٬ شدم.اما افسوس که در مورد هیچیک به نتیجه رضایت بخش نرسیدم.

و حالا که در بستر مرگ افتاده ام٬ بناگاه تشخیص می دهم که اگر قبل از هرکس٬ خودم را تغییر داده بودم٬ می توانستم به مشابه الگویی باعث تحول خانواده ام بشوم و در سایه تشویق٬دلگرمی و اندیشه ی خوب آنان وسیله ای باشم برای پیشرفت کشورم و شایدهم٬ کسی چه می داند٬ وسیله ای برای دگرگون ساختن گیتی.

******************************************************************************

زنى حسود!
روزی و روزگاری درسرزمینی، زنى بود بسیار حسود، همسایه اى داشت به نام خواجه سلمان كه مردى ثروتمند و بسیار شریف و محترم بود، زن بر خواجه رشك مى برد و مى كوشید كه اندكى از نعمت هاى آن مرد شریف را كم كند و نیك نامى او را از میان ببرد؛ ولى كارى از پیش نمى برد و خواجه به حال خود باقى بود. عاقبت روزى تصمیم گرفت، كه خواجه را مسموم كند: حلوایى پخت و در آن زهرى بسیار ریخت و صبحگاهان بر سر راه خواجه ایستاد؛ هنگامى كه خواجه از خانه خارج شد، حلوا را در نانى نهاده، نزد خواجه آورد و گفت: خیراتى است. خواجه، حلوا را بستاند و چون عجله داشت، از آن نخورده به راه افتاد و به سوى مقصدى از شهر خارج شد. در راه به دو جوان برخورد كه خسته و مانده و گرسنه بودند. خواجه را بر آن دو، شفقت آمد. نان وحلوا را بدیشان داد؛ آن دو آن را با خشنودى فراوان، از خواجه گرفتند و خوردند و فى الحال(در جا) مردند. خبر به حاكم شهر رسید، و خواجه را دستگیر كرد، هنگامى كه از وى بازجویى شد، خواجه داستان را گفت. حاكم كسى را به سراغ زن فرستاد، زن را حاضر كردند، چون چشم زن به آن دو جنازه افتاد، شیون و زارى آغاز كرد و فریاد و فغان راه انداخت؛ معلوم شد كه آن دو تن، یكى فرزند او، و دیگرى برادر او بوده است. خود آن زن هم از شدت تأثر و جزع پس از یكى دو روز مرد. آرى خودم كردم كه لعنت بر خودم باد. این حسود بدبخت، گور خود را با دست خود كند و دو جوان رعنایش را فداى حسد خویش كرد؛ تا زنده بود، پیوسته در عذاب بود و سرانجام جان خود را در راه حسد از دست داد و در جهان دیگر به آتش غضب الهى خواهد سوخت.

*******************************************************************************

+ تاريخ 88/05/05 |ساعت16:54 |

........................................................................................................................


تـوسـط:
امید

داستانک اول

خوشبختی
مادام "آنیستا" به سراغ دکتر "برگمن" رفت و گفت: نمی دانم چرا همیشه افسرده ام و خود را زنی بدبخت می دانم. چه دارویی برایم سراغ داری آقای دکتر؟
دکتر "برگمن" قدری فکر کرد و سپس گفت: "مادام تنها راه علاج شما این است که پنج نفر از خوشبخت ترین مردم شهر را بشناسی و از خانه هر کدام آنها یک تکه سنگ بیاوری، به شرط اینکه از زبان آنها بشنوی که خوشبخت هستند. "زن رفت و پس از چند هفته به مطب دکتر برگشت، اما این بار اصلاً افسرده نبود. او به دکتر گفت: "برای پیدا کردن آن پنج نفر، به سراغ پنجاه نفر که فکر می کردم خوشبخت ترینها هستند رفتم، اما وقتی شرح زندگی همه آنها را شنیدم، تازه فهمیدم که خودم از همه خوشبخت تر هستم!"


داستانک دوم

کودکی 10 ساله که دست چپش در یک حادثه از بازو قطع شده بود برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد.پدر فرزند اصرا ر داشت که از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد.استاد نیز قول را پذیرفت و قول داد که تا یک سال از فرزندش یک قهرمان بسازد0در طول شش ماه فقط استاد روی بدن سازی کودک کار کرد و حتی یک فن هم به او آموزش نداد.بعد از شش ماه استاد به او یک فن را آموخت و فقط با اون یک فن تمرین می کرد.سرانجام مسابقات شروع شد و استاد و شاگرد یک ساله فقط یک فن را تکرار کردند و به مسابقات رفتند.کودک تک دست توانست با آن یک فن همه حریفان خود را شکست بدهد.سه ماه بعد کدوک با همان تک فن در مسابقات باشگاهی نیز پیروز شد.وقتی که مسابقات به اتمام رسید دلیل پیروزی خود را از استادش پرسید.استاد به کودک گفت:دلیل پیروزی تو همان تک فن بود اولاَ همان تک فن را میدانستی دوماُ به همان تک فن مسلط بودی سوما تنها امیدت این فن بود و راه مقابله با آن گرفتن دست چپ تو بود که تو آن دست را نداشتی


   سلام به همگی اگه بعضی از وب ها را فراموش کرده ام لینک کنم بهم خبر بدهید تا لینک کنم.بای

*********************************************************************


+ تاريخ 88/05/05 |ساعت1:43 |

........................................................................................................................


تـوسـط:
امید
این داستان به نقل از آیت الله طباطبایی است :
مادر خانواده ای از اهل سنت فوت می کند . دخترش که علاقه ی شدیدی به او داشت از دفن مادرش جلوگیری میکند .
بعد از مدتی مادرش را در قبر می گذارند . دختر مانع خاک ریختن رو مادرش می شود و در خواست می کند که او را هم در خاک بگذارند .
درخواست های زیاد او سرانجام نتیجه می دهد و پدرش به او اجازه می دهد که در خاک بخوابد.
و برای اینکه بتواند نفس بکشد چوب سوراخ داری را روی قبر می گذارند و سپس خاک را روی چوب می ریزند .
فردای آن روز که به قبرستان می آیند تا از سلامت دختر 16 17 ساله با خبر شوند ، موهای او را سفید می بینند .
از او در مورد علت سفید شدن موهایش می پرسند و او چنین می گوید:
هنگام شب صداهای عجیبی از دور آمد . 2 نفر به سمت مادرم آمدند و از او سوال پرسیدند . همه سوال ها را جواب داد . هنگامی که از او در مورد امام سوال کردند او سکوت کرد . ناگهان چنان ضربه ی محکمی بر سر مادرم زدند که فریاد مادرم بلند شد . صدا و ناله اش آنقدر بلند بود که من از ترس موهایم سفید شد .
بعد از شنیدن این ماجرا از زبان آن دختر ، تمام اعضای خانواده ی او شیعه شدند .

+ تاريخ 88/05/04 |ساعت0:55 |

........................................................................................................................


تـوسـط:
امید
- بوووووووووووووووووووووق !
- مستقيم ؟
- کجا حاج خانوم ؟
- مستقيم ميدون ولی عصر !
- بيا بالا ...

يه خانوم چادری با پسرش سوار ميشن ...
ميشينن عقب ... يه خانوم هم ميشينه پهلوشون ... دوتا آقا هم رو صندلی جلو ...

- مامان من بستنی ميخوام ...
- پسرم من که ۱ ساعت پيش برات بستنی خريدم ....
- نه خيرم ! من بسسستنی میخوام !!!
- عزيزم بهونه نگير الان ميريم خونه ....
- مامان اگه برام بستنی نخری رفتيم خونه به بابا ميگم ديشب چی کار کردی !
- پسرم بزار پياده شديم برات بستنی ميخرم ...
- نه من الان بستنی ميخوام !!!
- آخه الان که نميشه يه کمی صبر کن ...
- من الان الان میخوام ! ااااار اااااااار !
- حالا که اينجور شد اصلا نميخرم ....
- باشه منم به بابا ميگم ديشب جلوی مهمونا گوزيدی !

يه دفه همه با هم بر ميگردن و اين زن بدبختو نگاه ميکنن و ميخندن ...
زن بيچاره هم از شدت خجالت شيش تا رنگ عوض ميکنه و به راننده ميگه نگه دارين ...
ماشين هنوز واينستاده بود که خانوم دست بچشو ميگيره و ميخواد از ماشين پياده شه که
يه موتوری مياد ميزنه در عقب ماشينو ميکنه ....

راننده هم شاکی پياده ميشه وسط خيابون داد ميزنه :

- آخه خواهر من ! منم ميگوزم ! شمام ميگوزی ! همه ميگوزن ! اين دليل نميشه که شما برينی به ماشين من ....
    


+ تاريخ 88/05/02 |ساعت21:18 |

........................................................................................................................


تـوسـط:
امید
دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.
استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست.
همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي

+ تاريخ 88/05/02 |ساعت9:30 |

........................................................................................................................


تـوسـط:
امید
 

آمریکایی : همه نوع غذا برای خوردن دارد ولی با تهدید اسلحه غذای دیگران را هم از آن ها می گیرد و می خورد !

اروپایی : همه نوع غذا برای خوردن دارد و از غذای خودش می خورد ولی دیگران را تحریک می کند که از غذای بقیه بخورند !

آفریقایی : از شدت گرسنگی می میرد ولی غذایی برای خوردن پیدا نمی کند !

هندی : اگر بتواند غذایی برای خوردن پیدا کند از خوشحالی کمی حرکات موزون می رود و سپس غذا را می خورد !

چینی : روزی سه وعده غذا می سازد و صادر می کند تا با پولش یک وعده غذا بخرد و بخورد !

ژاپنی : غذای پر خاصیت می خورد تا مغزش خوب کار کند و بتواند غذاهای جدید کشف کند !

عربی : به اندازه خودش و چندین همسرش غذا دارد ، دائما غذا می خورد ، غذای حاجت می کند تا دوباره بتواند غذا بخورد !

مالزیایی : هر وقت گرسنه شود به میزان نیاز بدنش غذای مناسب می خورد !

فلسطینی : غذا دارد ولی کسی که غذا ندارد او را می کشد و غذایش را می خورد !

اسرائیلی : غذا ندارد ولی کسی که غذا دارد را می کشد و غذایش را می خورد !

عراقی : فکر می کند غذا برای خوردن پیدا کرده ولی بعد از اینکه خورد و منفجر شد تازه می فهمد داخل غذا بمب جاسازی شده بوده !

افغانی : بسته های تریاک و هرویین را می خورد و قاچاق می کند تا بتواند غذا بخرد و بخورد !

قبایل غیر متمدن : گاهی آنها غذا را می خورند و گاهی هم غذا آنها را می خورد !

ایرانی : بسته به موقعیت های مختلف معده اش متغیر است :

در خانه خودش : چه غذا برای خوردن داشته باشد و چه نداشته باشد دائما در حال رژیم است !

در میهمانی خصوصی : همه نوع غذا سر سفره می باشد ولی آنقدر به همدیگر تعارف می کنند که آخر سر همه غذا ها می ماند و  همه گرسنه از سر سفره بلند می شوند !

در میهمانی عمومی : هر غذایی که سر سفره باشد را آنقدر می خورد که یا تا شعاع چند متری سفره از هر نوع غذایی پاکسازی شود ، یا از خوردن زیاد بیهوش شود و یا بترکد و بپاشد به در و دیوار !

 


+ تاريخ 88/05/01 |ساعت15:42 |

........................................................................................................................