جواب مسابقه ونام برندگان خوش شانس

سلام سلام صدتا سلام هزار سی صدتا سلام به همه دوستان خودم ببخشید
اگه من خیلی به وبتون سر نمیزنم چون خیلی گرفتارم خوب دیگه کار ازاد شب و
روز نداره همش باید گرفتار باشیم و این چند روز هم که می خواستم آپ کنم
بلاکفا مشکل داشت
دوستان من هوا زمستانی خوش میگذره تو بوشهر هوا کاملا بهاری هست و خبری از سرما زیاد یا برف نیست
راستی فرا رسیدن ماه محرم را به همه شما تسلیت عرض می کنم
خوب دیگه نوبتی هم باشه نوبت به معرفی برندگان و جواب مسابقه هست
خیلی از دوستان گلم جواب سوال را دادند از همه شما متشکرم،ولی دو تا از دوستانجواب هر دو سوال را دادند
جواب سوال اول ؟که میشد دوست
جواب سوال دوم؟خداوند متعال غم بندگانش را مي خورد ،عيب آنان را مي پوشد و قدرتش
بي انتهاست
نفر اول --------------------------برنده یک ویلا در شهر واندرسون------------www.dele2tike.blogfa.com
نفردوم---------------------------برنده یک ویلا در شهر بنداروز--------------------- www.vinie.blogfa.com
خیلی هم از دوستان جواب سوال اول را درست نوشته بودند که جوایز به آنها تعلق نمیگیره امیدوارم
که از من راضی باشید شما هم می توانید در مسابقه آینده برنده خوش شانس ما بشوید
گوهر و گردو:
می گویند
کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش
داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی
که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند .
او
که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود ، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس
به آنجا برود. بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را
فروخت و عازم سفر شد .
او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت...
به دنبال بی پولی ، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در اقیانوس غرق می کند .اما
زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود ، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط
مزرعه میگذشت ، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت . او سنگ را
برداشت و به نزد جواهر سازی برد . مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن
سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد.مرد زارع به محلی که
سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی
است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.مرد زارع پیشین
بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند ، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر
پا گذاشته بود ، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد !

+نوشته شده در
88/10/03ساعت18:38توسط امید |
حال و احوال و داستانک و مسابقه

سلام به همه دوستان گل و دوست داشتنی خودم که تو این روز های سرد پاییزی پا به کلبه بی در و داغون من می گذارید امید وارم که همیشه شاد و خندان و در پناه حق باشید قبلا چند نفر که گفته بودند از گفته های خودت هم بنویس مطلب قبل را خواندید و دانستید که نوشته های من فقط از سختی روز گار هست و یه چیز دیگههم می خواستم تو این پست بنویسم و گفتم اون را چند روز دیگه آپ کنم حالا چند داستانک خیلی کوتاه که هزارنچیز دیگر در آن نهفته هست را براتون میزارم امیدوارم که خوشتون بیاد

آرزوهاي بزرگ
ته
دل هرکس يه آرزوي بزرگ بود که در عين سادگي هرگز برآورده نشده بود... جارو
ميخواست يکبار هم که شده خودشو تميز کنه... آينه ميخواست خودشو
ببينه... دوربين عکاسي آرزو داشت کسي يکبار از اون هم عکس بندازه...
لغتنامه ميخواست معني خودش رو بفهمه...
در
هي
با کله ميخورد به دري که خدا اونو بسته بود. گريه ميکرد، بيتابي
ميکرد، دعا ميکرد... اما انگار هيچ فايدهاي نداشت... فکر ميکرد خدا
صداي اونو نميشنوه... ناگهان چشمش به در ديگري افتاد که خداوند از روي
رحمتش گشوده بود... سالها بعد حکمت اون در بسته رو هم فهميد...
بازگشت
گفت ديگه هرگز بر نميگردم... راه خودش و گرفت و رفت... تا ميتونست دور شد... غافل از اينکه کره زمين گرد بود...

این هم مسابقه با دو سوال خواهش می کنم جواب را بصورت خصوصی بفرستین
1-آن چيست كه بسيارش كم است و آن چيست كه كمش بسيار است؟
2-خداوند متعال چه مي خورد ، چه مي پوشد و
چقدر توانايي دارد؟
ـ

سلام
+نوشته شده در
88/09/25ساعت0:43توسط امید |
آیا می دانید..........و داستان دیگری از بهلول

سلام
بعد از چند مدت که این وب را دارم حالا گفتم یه چیزی از زبون خودم و هم استانی های خودم بگم که ما چطورتو این دنیا مظلوم واقع شده ایم ایا میدانید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ استان بوشهر محروم از گاز مصرفی هست حالا نمی دونم ولی اکثرا استانها گاز مصرفی دارند و دیگر لازم نیست که با کپسول گاز مصرفی خود را فراهم کنند در بوشهر در موقع زمستان چقدر اذیت می شویم برای تامین این گاز ،زمستان که میشه چون مصرف میره بالا این هم کم میشه و بایدتو کوچه و خیابونها دنبال کپسول گاز بگرد ببینم پیدا میشه یا نمیشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا یه چیز دیگه ما که گاز نداریم برای ماشین ها مون استفاده کنیم و مجبوریم بنزین استفاده کنیم و با این سهمیه بنزین هیچ کاری نمیشه کرد هر روز هم دارند این را کمتر از قبل می کنند اکثرا گازهای از عسلویه که واقع در بوشهر هست برای شهرهای دیگر و حتی بیشتر ان را هم که به کشورهای دیگر می فروشند ولی ما که داریم تو این گرما و سرما سختی های این را می کشیم از این نعمت بی بهره مانده ایم.
و هر شب هم یکی از مسولان می اید توی تلویزیون و می گوید سهمیه بنزین برای همه مصرف کننده ها کافی هست آخه مگه ما ادم نیستم یا ما را حساب نمی کنید نمی دونم دیگه چی بگم............................

ولی خودتون قضاوت کنید آیا این درست هست که پیرزن با فرغون برود و گاز مصرفی خود را تامین کند......
آیا این عدالت هست؟
تـوسـط:امید

داستانی دیگر از بهلول
آورده
اند که بهلول بیشتر وقت ها در قبرستان می نشست و روزی که برای عبادت به
قبرستان رفته بود وهارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول
رسید گفت : بهلول چه می کنی ؟
بهلول جواب داد : به دیدن اشخاصی آمده ام
که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه من را اذیت و
آزار می دهند . هارون گفت :
آیا می توانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی ؟
بهلول جواب داد به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و ...
بقیه داستان در ادامه مطلب می باشد

ادامه مطلب
+نوشته شده در
88/09/18ساعت21:28توسط امید |
داستانک طنز

عید سعید غدیر خم به همه دوستان عزیزم مبارک باد
قدرت حافظهخردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید.
پرسید: چرا می گریی؟
-
چون به زندگی ام می اندیشم, به جوانی ام, به زیبایی ای که در آینه می
دیدم, و به مردی که دوستش داشتم. خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به
انسان بخشیده است. می دانست که
من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم. خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد, به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.
زن از گریستن دست کشید و پرسید: در آن جا چه می بینید؟
خردمند
پاسخ داد: دشتی از گل سرخ. خداوند, آن گاه که قدرت حافظه را به من می
بخشید, بسیار سخاوتمند بود. می دانست در زمستان, همواره می توانم بهار را
یه یاد آورم و لبخند بزنم.

زیرکی بهلول
آورده اند که بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمو د . شیادی چون شنیده بود بهلول
دیوانه است جلو آمد و گفت :
اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو میدهم . بهلول چون سکه های او را دید دانست که ....
آنها از مس هستند و ارزشی ندارند به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم :
اگر سه مرتبه با صدای بلند مانند الاغ عر عر کنی !!!
شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود . بهلول به او گفت :
تو
که با این خریت فهمیدی سکه ای که در دست من است از طلا می باشد ، من نمی
فهمم که سکه های تو از مس است . آن مرد شیاد چون کلام بهلول را شنید از
نزد او فرار نمود .
+نوشته شده در
88/09/15ساعت2:3توسط امید |
داستان زیبای قضاوت


زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند . روز بعد ضمن صرف صبحانه ،زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رخت های شسته است و گفت : لباسها چندان تمیز نیست.
انگار نمیداند چطور لباس بشوید.احتمالابایدپودر لباسشویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباسهای شسته اش را برای خشک شدن آویزان میکرد،
زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بندرخت تعجب کردوبه همسرش گفت: “یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده..”مرد پاسخ داد:
من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره هایمان را تمیز کردم!
زندگی هم همینطور است.وقتی که رفتار دیگران رامشاهده میکنیم، آنچه میبینیم به درجه شفافیت پنجرهای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی،بد نیست توجه کنیم
به اینکه خوددر آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن راداریم که به جای قضاوت کردن فردی که میبینیم، در پی دیدن جنبههای مثبت او باشیم

+نوشته شده در
88/09/03ساعت19:3توسط امید |
شعر طنز و ممنونم از دوستان عزیز
سلام به دوستم عزیزم raindrops که به وبم میای ولی من ادرس
وبت را نداشتم که بیام پیشت و هرچی همتو پیوندهای وبم نگاه
کردم وبت را ندیدم اگه میشه ادرس وبت را بده تا در مورد اون
سوالی که پرسیدی جواب بدم.
و ممنون از همه دوستان که زحمت کشیدند و به وبم اومدند و
ابراز همدردی کردند امیدوارم که همیشه شاد و خندان و در پناه
حق باشید.
و از همه دوستان گلم خواهش می کنم در موقع نظر دادن حتما
ادرس وبتون را بزارید تا بتونم منم به آسانی به وبتون بیام.

آن کس که بداند و بداند که بداند... (شعر)
آن کس که بداند و بداند که بداند
باید برود غاز به کنجی بچراند
آن کس که بداند و نداند که بداند
بهتر که رود خویش به گوری بتپاند
آن کس که نداند و بداند که نداند
با پارتی و پولش خرک خویش براند
آن کس که نداند و نداند که نداند
بر پست ریاست ابدالدهر بماند!

+نوشته شده در
88/09/02ساعت14:48توسط امید |
سلام

سلام به همه دوستان گل خودم
حالتون خوبه
دوستان این مدت که نبودم یه اتفاق تلخ برام رخ داد که تو جشن عروسی که بودیم دایی ام رحمت خدا رفت
و اون جشن عروسی هم به عزا تبدیل شد سکته کرده بود
دوست نداشتم که بهتون بگم ولی گفتم تا بدونید که کجا بوده ام که به وبتون سر نزده ام
دوستان گلم برای شادی روحش یه صلواتی ختم کنید
ممممممممممممممممنونم

از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند

1- ثروت، بدون زحمت
2- لذت، بدون وجدان
3- دانش، بدون شخصیت
4- تجارت، بدون اخلاق
5- علم، بدون انسانیت
6- عبادت، بدون ایثار
7- سیاست، بدون شرافت
این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد.
در نظر گرفتن این موارد، بهترین راه جلوگیری از بروز خشونت در یک فرد و یا جامعه است.

+نوشته شده در
88/08/29ساعت23:43توسط امید |
+نوشته شده در
88/08/22ساعت16:7توسط امید |
داستانک طنز

شخصی نزد همسایه اش رفت و گفت:
گوش کن می خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو می گفت...
همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:
قبل از اینکه تعریف کنی بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذراند ه ای یا نه؟
- کدام سه صافی؟ - اول از میان صافی واقعیت.آیا مطمعنی چیزی که تعریف می کنی واقعیت دارد؟
-نهُ من فقط آن را شنیده ام . شخصی آن را برایم تعریف کرده است
- سری تکان داد و گفت:
پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده ای . مسلما چیزی که میخواهی تعریف کنی حتی اگر واقعیت نداشته باشد باعث خوشحالی ام می شود.
- دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند
- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمیکند حتما از صافی سوم یعنی فایده هم رد شده است.
آیا چیزی که می خواهی تعریف کنیُُ برایم مفید و به دردم می خورد
- نه، به هیچ وجه!همسایه گفت:
پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید،
آن را
پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی...

معلم داشت جریان خون در بدن را به بچهها درس مىداد.
براى این که موضوع براى بچهها روشنتر شود گفت
بچهها!
اگر من روى سرم بایستم،
همان طور که مىدانید خون در سرم جمع مىشود و صورتم قرمز مىشود.
بچهها گفتند: بله
معلم ادامه داد:
پس چرا الان که ایستادهام خون در پاهایم جمع نمىشود؟
یکى از بچهها گفت:
براى این که پاهاتون خالى نیست.

+نوشته شده در
88/08/15ساعت23:13توسط امید |
جواب سوال و داستانک آدام خوارها

آدمخوارها
در یک شرکت کامپیوتری پنج آدمخوار به عنوان برنامهنویس در یک شرکت خدمات
کامپیوتری استخدام شدند. هنگام مراسم خوش امدگویی رئیس شرکت گفت: "
شما همه جزو تیم ماهستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به
غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتیدبخورید. بنابراین فکر
کارکناندیگر را از سر خود بیرون کنید."
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی
سخت کارمیکنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است.
کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟" آدمخوارها اظهار بیاطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس شرکت رفت،
رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: "کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟"
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد.
رهبر آدمخوارها گفت: "ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان ومدیران
پروژهها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس
متوجه شد! از این به بعد لطفاً افرادی را که کار میکنندنخورید."

سلام به همه اونهای که تو مسابقه شرکت کردند وسلامی دیگر هم به اونهای که
تو مسابقه شرکت نکردند
خوب دیگه تو این آپ برندگان را معرفی می کنیم
دوستان عزیزم شما این جواب ها را داده بودید
1-کفن 9-ترازو
2-آمبولانس 10-پوستر احمدی نژاد
3-کبوتر 11-چای ساز
4-کفش 12-ساعت ورزشی که تند حرکت می کنه
5-کارواش 13-وزنه
6-جت سفید 14-جوابش سرکاری هست
7-ببرسفید 15-اسب سفید
8-تیر کمان 16-ژیان مدل49
خوب از این جوابهای که داده اید و تعدادی را هم ننوشتم ترازو جواب سوال بود
که دو نفر جواب داده بودند
1-رها www.pichak-sorkh.blogfa.com
2-عارفه www.arezohabiain.blogfa.com
برای سلامتی این دو دوست عزیز صلواتی بفرستید

+نوشته شده در
88/07/28ساعت23:21توسط امید |
داستانک و همرا با مسابقه
مسابقه ......................................مسابقه..............................مسابقه
یک روز خانمی که ماشینش قدیمی و خراب شده بود تصمیم گرفتته یه جوری به شوهرش غیر مستقیم بگه که یک ماشین نو می خواهد. به شوهرش میگه عزیزم روز تولدم نزدیکه. لطفا برام یه چیزی بخر که صفر تا صد روتو 4ثانیه بره و رنگش هم سفید باشه.
اگه گفتی شوهرش براش چه خریده بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نظراتی که مربوط به مسابقه هست را خصوصی بفرستین
به برندگان هم جایزه ویژه تعلق میگره

دروغگویی میمیرد و به جهان اخرت می رود
در آنجا مقابل دروازه هاي بهشت مي ايستد سپس ديوار بزرگي مي بيند كه ساعت هاي مختلفي روي آن قرار گرفته بود.
از يكي از فرشتگان مي پرسد “اين ساعت ها براي چه اينجا قرار گرفته اند؟”
فرشته پاسخ مي دهد :”اين ساعت ها ساعت هاي دروغ سنج هستند و هر كس روي زمين يك ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد يك دروغ بگو يد عقربه ي ساعت يك درجه جلوتر ميرود”.
مرد گفت :”چه جالب آن ساعت كيه؟!”
فرشته پاسخ داد :”مادر ترزا او حتي يك دروغ هم نگفته بنابراين ساعتش اصلاً حركت نكرده است.
- واي باور كردني نيست . خوب آن ساعت كيه؟
فرشته پاسخ داد : ساعت آبراهام لينكلن(رئيس جمهور سابق آمريكا) عقربه اش دوبار تكان خورد!
- خيلي جالبه راستي ساعت من كجاست ؟
فرشته پاسخ داد : آن در اتاق كار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنكه سقفي استفاده مي كنند.
فرشته بیکار
روزی مردی خواب دید به عالم فرشتگان رفته است. در هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که مشغول باز کردن چیزهایی هستند که با پیک از زمین می آیند. او جلو رفت و پرسید: شما دارید چه کار می کنید؟ یکی از فرشته ها گفت: این جا بخش دریافت است. این جا ما دعاها و تقاضاهای مردم از خدا را دریافت می کنیم. مرد کمی جلوتر رفت و دوباره دسته بزرگی از فرشتگان را دید که چیز هایی را بسته بندی و به پیک ها تحویل می دهند. او پرسید:شما دارید چه کار می کنید؟ یکی از فرشتگان گفت: این جا بخش ارسال است. ما چیزهایی که مردم تقاضا کرده اند برای آن ها می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و فرشته تنهایی را دید که بیکار نشسته. او پرسید: چرا شما بیکارید؟ فرشته گفت: کار من این است که تشکرهای مردم را پس بگیرم. وقتی چیزهایی که مردم نیاز داشتند به آن ها رسیده، باید خدا را شکر کنند. ولی افراد معدودی این کار را می کنند. مرد پرسید: مردم چگونه باید خدا را شکر کنند؟ فرشته جواب داد: خیلی ساده، فقط کافیست بگویند خدایا شکر!
+نوشته شده در
88/07/21ساعت10:21توسط امید |
بدو بیا شاید این داستانکها تموم بشه

سلام به همه دوستای گل خودم ببخشید تو این مدت کمتر میام پیشتون چون دیگه تو وب خودم هم خیلی کم میام ولی می تونم هر دو یا سه روزی آپ کنم ولی اگه بخوام اینجوری باشه جواب نظراتتون را نمی تونم بدم یا نمی تونم به همه شما دوستان خبر بدم که آپم همون بهتر که یه کم دیر میشه ولی به همتون خبر بدم و جواب نظراتتون را در وب خودتتون میدم..................دوستان نظر شما چی هست در مورد آپ کردن

سرباز معلول
داستان درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد.
سرباز قبل از این که به خانه برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.»
پدر و مادر او در پاسخ گفتند:« ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.»
پسر ادامه داد:« ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.»
پدرش گفت:« پسر عزیزم، متأسفیم که این مشکل برای دوست تو بوجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.»
پسر گفت:« نه، من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند.»
آنها در جواب گفتند:« نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.»
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.
چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند. با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و پا داشت!

چه کشکی، چه پشمی
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.
در حال مستاصل شد....
از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:
ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و چوپان به
شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.
گفت:
ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی...
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
قدری پایین تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:
ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی کمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟
ما از هول خودمان یک غلطی کردیم
غلط زیادی که جریمه ندارد.

+نوشته شده در
88/07/17ساعت9:36توسط امید |
این هم دو داستانک دیگر به همه دوستان خودم

درسی بزرگ از یک کودک
سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.
ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بودکه او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بودو هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟
برادر خردسال اندکی تردید کرد و سپس نفس عمیقی کشید و گفت:بله من اینکار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد.
در طول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بودو مثل تمامی انسان ها که با مشاهده اینکه رنگ به چهره خواهرش باز میگشت خوشحال بود و لبخند میزد.سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید.
نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت:آیا میتوانم زودتر بمیرم؟؟؟
پسر خردسال به خاطر سن کمش توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود و تصور میکرد باید تمام خونش را به لیزا بدهدو با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود

خدایا چرا من
روزی یک قهرمان مشهور ورزش تنیس به خاطر خون آلودهای که در جریان یک عمل جراحی دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامههایی از طرفدارانش دریافت کرد.
یکی از طرفدارانش نوشته بود چرا خدا تورا برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟ او در پاسخش نوشت:در دنیا ۵٠ میلیون کودک بازی تنیس را آغاز میکنند. ۵ میلیون نفر یاد میگیرند که چگونه تنیس بازی کنند. ۵٠٠ هزار نفر تنیس را در سطح حرفهای یاد میگیرند. ۵٠ نفر به مسابقات جهانی راه پیدا میکنند. چهار نفر به نیمه نهایی میرسند و دو نفر در فینال.... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم خدایا چرا من؟
و امروز هم که از این بیماری رنج میبرم نیز نمیگویم خدایا چرا من؟

راستی بچه نظرتون را در مورد باز استقلال و پیروزی را هم بگید
برد استقلال برد پیروزی مساوی
نظرت کدوم گزینه هست؟؟؟؟

+نوشته شده در
88/07/09ساعت17:18توسط امید |
داستانک کوتاه
سلام به همه دوستان خوب مهربون و دوست داشتنی خودم بابا ایول این مدت هم که من نمی تونستم زیاد به وبم بیام ولی شما باز هم گل کاشتید
راستی تسلیت هم عرض می کنم باسه بازگشایی مدارس و دانشگاهها

داستان کوتاه انگور
روزی ابلیس نزد فرعون رفت. فرعون خوشهای انگور در دست داشت و تناول میکرد. ابلیس گفت: آیا میتوانی این خوشه انگور تازه را به مروارید تبدیل کنی؟ فرعون گفت: نه.
ابلیس به لطایفالحیل و سحر و جادو، آن خوشه انگور را به خوشهای مروارید تبدیل کرد. فرعون تعجب کرد و گفت: احسنت! عجب استاد ماهری هستی!
ابلیس خود را به فرعون نزدیک کرد و یک پس گردنی به او زد و گفت: مرا با این استادی و مهارت حتی به بندگی قبول نکردند، آنوقت تو با این حماقت، ادعای خدایی میکنی؟!

داستان کوتاه آهنگر
آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟ آهنگر، سر به زیر آورد و گفت: وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار ...

+نوشته شده در
88/07/01ساعت23:3توسط امید |
داستانک های خفن و و اعلام جایزه مسابقه
کمک به خیریه
مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی میکند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکردهاید. نمیخواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگیاش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی داد؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمیدانستم. خیلی تسلیت میگویم.
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمیتواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمیتواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه. نمیدانستم. چه گرفتاری بزرگی...
وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینههای درمانش قرار دارد؟
مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمیدانستم این همه گرفتاری دارید...
وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکردهام، شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

راننده تاکسی
مسافر تاکسی آهسته روی شونهی راننده زد، چون میخواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد،
کنترل ماشین رو از دست داد… نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس… از جدول کنار خیابون رفت بالا… نزدیک
بود که چپ کنه… اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چند ثانیه هیچ حرفی بین راننده و
مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود، تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی
مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و
گفت: "من نمیدونستم که یه ضربهی کوچولو آنقدر تو رو میترسونه" راننده جواب داد: "واقعا تقصیر تو
نیست… امروز اولین روزیه که به عنوان یه رانندهی تاکسی دارم کار میکنم… آخه من 25 سال رانندهی
ماشین جنازه کش بودم…!"

خوب دیگه این هم معرفی برندگان در مسابقه قبل
امیدوارم که از این وب راضی باشید میریم سراغ برندگان خوش شانس
نفر اول------------------ترانه-----برنده خودروی سانتافه
نفر دوم----------------نازنین----برنده خودروی سانتافه
نفرسوم--------------سمانه----به علت اغتشاش کردن در این وب شما از برندگان خط خوردی-متاسفم
نفر چهارم------------سونیا-----برنده خودروی ماکسیما
نفر پنجم---------فرمانده چه---برنده خودروی ماکسیما
نفر ششم----------پریچهر-----برنده خودروی مزدا۳
نفر هفتم------------سحر-----برنده خودروی مزدا ۳
نفر هشتم--------محسن----برنده خودروی زانتیا
نفر نهم-----------دخترک-----برنده خودروی زانتیا
و آخرین نفر---------طناز-----برنده خودروی پژو پارس
و این نه نفر خوش شانس که برنده این مسابقه ما شدند می تونند جایزه خود ار از نه نفری
که در دو پست قبل آخرین نظر را داده اند می تونند تحویل بگیرند
امیدوارم که از بنده حقیر راضی باشید
+نوشته شده در
88/06/24ساعت11:14توسط امید |